ستایشستایش، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

عشق مامان و بابا

روز مادر مبارک

روز مادر را به مادر عزیزتر از جانم تبریک میگم    از تمام دنیا با تمام زیبایی هایی که داره مامان گلمو بیشتر دوست دارم . میبوسمت  (از طرف مامان ستایش به مامان جون ستایش)   دوست دارم مامان جونم تو امید قلب مایی      روز مادر باباسعید مهربان من و شما رو دعوت کرد برای شام بریم کیانپارس ٣نفره جشن بگیریم، ولی من پیشنهاد بستنی دادم چون شما این مکان و این نوع بستنی خیلی دوست داری   شما هم که عاشق این فشفشه ها هستی ولی از فشفشه می ترسی       خیلی خوش گذشت و شما اینجا داری ناز میکنی     باباجونی مثل همیشه حواس...
1 خرداد 1392

روز بهترین مرد دنیا

        روز پدر به بهترین برادر دنیا تبریک میگم ، داداشی دوست دارم با وجودت هیچ وقت جای خالی بابایی تو زندگیم احساس نکردم همیشه برام پدر باش                 عاشقانه ترین دوستت دارم نثارت باد همسر مهربانم                       همچنین این روز قشنگ به پدرشوهر عزیزم تبریک میگم   دوست دارم مهربان         ...
1 خرداد 1392

نمایشگاه سرگرمی کودک - نوجوان و سیسمونی بین المللی اهواز

  عزیز مامان بیشترین چیزی که توی نمایشگاه توجه دخملمو جلب کرد عمو خرگوش مهربون بود ، عزیز مامان از خرگوشه جدا نمی شود و دقایقی هم بغلش بودی و با گریه جدا شدی تا ازت رو برگردوندم دیدم رفتی بغل خاله خرگوشه و بازم با گریه از خاله خرگوشه جدات کردم     ببین چقدر دخملی ذوق داره       روز دوم حضور در نمایشگاه : نوبت عکس داشتی با خاله میترا رفتیم نمایشگاه عکس بگیری باباسعید این دو روز سرکار بود و نتونست همرامون بیاد     ...
11 ارديبهشت 1392

سفره هفت سین 1392

  یواش یواش داری کاکائوها رو جمع میکنی ها فضولههههههههه     باباسعید از نگاه کردن به دخملش لذت می بره     دخملی با کاکائوها قطار بازی می کنه     تقویم ٩٢ دخمل گلم     ...
11 فروردين 1392

سفر 1روزه به دزفول

    توضیحات باباسعید به ستایش جون در مورد جوجوها     گل مامان اینجا از جوجوها ترسیده بود     کلی باباسعید اذیت کرده بودی ، این دیگه نهایت عصبانیت همسر عزیز     اومدیم توی دل طبیعت ،‌بهتر از این دیگه نمیشه     کجا میرید صبر کنید منم برسم           دخملی کلی ذوق و بازی کرد                 عاشق این عکستم     قربون موهای قشنگت     همین طور داری میری کاری هم به مامان و بابا نداری...
13 اسفند 1391

گذروندن یک شب یدوت ستایش

سلام عسل مامان چهارشنبه ٢٥/١١/٩١ شرکت برای خانم های شاغل به مدت ٢روز در شهر آبادان کلاس گذاشت من هم یکی از دعوت شده ها بودم که علی رغم میل باطنی(چون از تنها گذاشتن دخترم وحشت داشتم و تا حالا این کار رو نکرده بودم) در این کلاس شرکت کردم البته با اصرار باباسعید و مامان گلم  ، قربون هر دوشون که همیشه در کتار من و به فکر پیشرفت من هستند ،خلاصه اون روز بعد ازظهر باباسعیداز مهد دخملمو برد پارک و کلی بازی کردی و بعد از پارک رفتید خونه مامان جون و شبو اونجا گذروندی خونه مامان جونو خیلی بهت خوش میگذره چون مامان جون به اندازه یه دنیا دوست داره و همیشه کلی خوراکی برای عسل...
27 بهمن 1391

راننده شخصی عسلم

عسل مامان  سلام صبح ١١/١١/٩١ من راننده شخصی دختر نازم شدم و برای اولین بار شما رو رسوندم مهدکودک ،البته وقتی چندماه بودی همیشه شمارو از مهد می اوردم و این کار روتین من بود ولی از زمانی که شیطنتتات شروع شد باباسعید زحمت رسوندن من و شما رو می کشید چون واقعا کنترل شما توی ماشین برای من سخت شده بود،تا اینکه باباجونی شب کار شد منم  که نمیخواستم سعیدجان اذیت بشه گفتم خودم با ماشین میرم مهد دخملی، اگر گلم اذیت کرد زمانایی که سعیدجان نیست با تاکسی سرویس میریم .. ولی خدا رو شکر شما دختر خوبی بودی و من از شما راضی بودم و تصمیم دارم صبحایی که باباجونی نیست شما رو با خودم با ماشین ببرم مهد ... ...
12 بهمن 1391

شب های یلدا

  مامان جونم چون اولین شب یلدا ١روزه بودی و منم اصلا حالم خوب نبود عکسی از اون شب ندارم    دومین شب یلدا عسلم ٣٠/٠٩/٩٠         سومین شب یلدا عسلم ١٠/١١/٩١ (بعلت سرماخوردگی عکس با تاخیر گرفته شد)   ...
27 دی 1391